16. موشي كه مهار شتر را مي‌كشيد

موشي, مهار شتري را به شوخي به دندان گرفت و به راه افتاد. شتر هم به شوخي به دنبال موش روان شد و با خود گفت: بگذار تا اين حيوانك لحظه‌اي خوش باشد, موش مهار را مي‌كشيد و شتر مي‌آمد. موش مغرور شد و با خود گفت: من پهلوانِ بزرگي هستم و شتر با اين عظمت را مي‌كشم. رفتند تا به كنار رودخانه‌اي رسيدند, پر آب, كه شير و گرگ از آن نمي‌توانستند عبور كنند. موش بر جاي خشك شد.
شتر گفت: چرا ايستادي؟ چرا حيراني؟ مردانه پا در آب بگذار و برو, تو پيشواي من هستي, برو.
موش گفت: آب زياد و خطرناك است. مي‌ترسم غرق شوم.
شتر گفت: بگذار ببينم اندازة آب چقدر است؟ موش كنار رفت و شتر پايش را در آب گذاشت. آب فقط تا زانوي شتر بود. شتر به موش گفت: اي موش نادانِ كور چرا مي‌ترسي؟ آب تا زانو بيشتر نيست.
موش گفت: آب براي تو مور است براي مثل اژدها. از زانو تا به زانو فرق‌ها بسيار است. آب اگر تا زانوي توست. صدها متر بالاتر از سرِ من است.
شتر گفت: ديگر بي‌ادبي و گستاخي نكني. با دوستان هم قدّ خودت شوخي كن. موش با شتر هم سخن نيست. موش گفت: ديگر چنين كاري نمي‌كنم, توبه كردم. تو به خاطر خدا مرا ياري كن و از آب عبور ده, شتر مهرباني كرد و گفت بيا بر كوهان من بنشين تا هزار موش مثل تو را به راحتي از آب عبور دهم

3. طوطي و بازرگان


بازرگاني يك طوطي زيبا و شيرين سخن در قفس داشت. روزي كه آمادة سفرِ به هندوستان بود. از هر يك از خدمتكاران و كنيزان خود پرسيد كه چه ارمغاني برايتان بياورم, هر كدام از آنها چيزي سفارش دادند. بازرگان از طوطي پرسيد: چه سوغاتي از هند برايت بياورم؟ طوطي گفت: اگر در هند به طوطيان رسيدي حال و روز مرا براي آنها بگو. بگو كه من مشتاق ديدار شما هستم. ولي از بخت بد در قفس گرفتارم. بگو به شما سلام مي‌رساند و از شما كمك و راهنمايي مي‌خواهد. بگو آيا شايسته است من مشتاق شما باشم و در اين قفس تنگ از درد جدايي و تنهايي بميرم؟ وفاي دوستان كجاست؟ آيا رواست كه من در قفس باشم و شما در باغ و سبزه‌زار. اي ياران از اين مرغ دردمند و زار ياد كنيد. ياد ياران براي ياران خوب و زيباست. مرد بازرگان, پيام طوطي را شنيد و قول داد كه آن را به طوطيان هند برساند. وقتي به هند رسيد.

ادامه نوشته

2. طوطي و بقال

يك فروشنده در دكان خود, يك طوطي سبز و زيبا داشت. طوطي, مثل آدم‌ها حرف مي‌زد و زبان انسان‌ها را بلد بود. نگهبان فروشگاه بود و با مشتري‌ها شوخي مي‌كرد و آنها را مي‌خنداند. و بازار فروشنده را گرم مي‌كرد.
يك روز از يك فروشگاه به طرف ديگر پريد. بالش به شيشة روغن خورد. شيشه افتاد و نشكست و روغن‌ها ريخت. وقتي فروشنده آمد, ديد كه روغن‌ها ريخته و دكان چرب و كثيف شده است. فهميد كه كار طوطي است. چوب برداشت و بر سر طوطي زد. سر طوطي زخمي شد و موهايش ريخت و كَچَل شد. سرش طاس طاس شد.
طوطي ديگر سخن نمي‌گفت و شيرين سخني نمي‌كرد. فروشنده و مشتري‌هايش ناراحت بودند. مرد فروشنده از كار خود پيشمان بود و مي‌گفت كاش دستم مي‌شكست تا طوطي را نمي‌زدم او دعا مي‌كرد تا طوطي دوباره سخن بگويد و بازار او را گرم كند.
روزي فروشنده غمگين كنار دكان نشسته بود. يك مرد كچل طاس از خيابان مي‌گذشت سرش صاف صاف بود مثل پشت كاسة مسي.
ناگهان طوطي گفت: اي مرد كچل , چرا شيشة روغن را شكستي و كچل شدي؟
تو با اين كار به انجمن كچل‌ها آمدي و عضو انجمن ما شدي؟ نبايد روغن‌ها را مي‌ريختي. مردم از مقايسة طوطي خنديدند. او فكر مي‌كرد هر كه كچل باشد. روغن ريخته است

داستان های مثنوی معنوی

1. پادشاه و كنيزك

پادشاه قدرتمند و توانايي, روزي براي شكار با درباريان خود به صحرا رفت, در راه كنيزك زيبايي ديد و عاشق او شد. پول فراوان داد و دخترك را از اربابش خريد, پس از مدتي كه با كنيزك بود. كنيزك بيمار شد و شاه بسيار غمناك گرديد. از سراسر كشور, پزشكان ماهر را براي درمان او به دربار فرا خواند, و گفت: جان من به جان اين كنيزك وابسته است, اگر او درمان نشود, من هم خواهم مرد. هر كس جانان مرا درمان كند, طلا و مرواريد فراوان به او مي‌دهم. پزشكان گفتند: ما جانبازي مي‌كنيم و با همفكري و مشاوره او را حتماً درمان مي‌كنيم. هر يك از ما يك مسيح شفادهنده است. پزشكان به دانش خود مغرور بودند و يادي از خدا نكردند. خدا هم عجز و ناتواني آنها را به ايشان نشان داد. پزشكان هر چه كردند, فايده نداشت. دخترك از شدت بيماري مثل موي, باريك و لاغر شده بود. شاه يكسره گريه مي‌كرد. داروها, جواب معكوس مي‌داد. شاه از پزشكان نااميد شد. و پابرهنه به مسجد رفت و در محرابِ مسجد به گريه نشست. آنقدر گريه كرد كه از هوش رفت. وقتي به هوش آمد, دعا كرد. گفت اي خداي بخشنده, من چه بگويم, تو اسرار درون مرا به روشني مي‌داني. اي خدايي كه هميشه پشتيبان ما بوده‌اي, بارِ ديگر ما اشتباه كرديم. شاه از جان و دل دعا كرد, ناگهان درياي بخشش و لطف خداوند جوشيد, شاه در ميان گريه به خواب رفت. در خواب ديد كه يك پيرمرد زيبا و نوراني به او مي‌گويد: اي شاه مُژده بده كه خداوند دعايت را قبول كرد, فردا مرد ناشناسي به دربار مي‌آيد. او پزشك دانايي است. درمان هر دردي را مي‌داند, صادق است و قدرت خدا در روح اوست. منتظر او باش

به ادامه مطلب مراجعه فرمایید

ادامه نوشته

شعری از حافظ

ای دل غلام شاه جهان باش و شاه باش

 پـیـوسـتـه در حـمـایـت لطـف اله باش

از خارجـی هزار به یک جو نمی خرند

 گو، کوه تا به کـوه منـافق سپـاه بـاش

ادامه نوشته

حافظ علیه الرحمه

داد درویشی از سر تمهید

سرقلیان خویش به مرید

گفت کز دوزخ ای نکو کردار

قدری آتش به روی آن بگذار

بگرفت و ببرد و باز آورد

عقد گوهر ز درج راز آورد

گفت در دوزخ هر چه گردیدم

درکات جحیم را دیدم

آتش و هیزم و ذغال نبود

اخگری بهر اشتعال نبود

هیچ کس آتشی نمی افروخت

زآتش خویش هر کسی می سوخت

                                   مرحوم صغیر اصفهانی (رحمت الله علیه)

مرگ فرزند حافظ و غزل حافظ در مورد مرگ فرزندش


به دليل زيبايي غزل و اشارات موجود در مقالات، ابتدا كل آن را مي آورم:


بلبلي خون دلي خورد و گلي حاصل كرد   باد غيرت به صدش خار پريشان دل كرد

طوطيي را به خيال شكري دل خوش بود    ناگهش سيل فنا نقش امل باطل كرد

قره العين من آن ميوه دل يادش باد          كه چه آسان بشد و كار مرا مشكل كرد

ساروان بار من افتاد خدا را مددي             كه اميد كرمم همره اين محمل كرد

روي خاكي و نم چشم مرا خوار مدار        چرخ فيروزه طربخانه ازين كهگل كرد

آه و فرياد كه از چشم حسود مه چرخ       در لحد ماه كمان ابروي من منزل كرد

نزدي شاه رخ و فوت شد امكان حافظ       چه كنم بازي ايام مرا غافل كرد

برای مطالعه تحلیل این شعر به ادامه مطلب مراجعه فرمایید:

ادامه نوشته

درجه مولانا در عرفان

با عرض سلام و ادب خدمت تمامی دوستان و عاشقان حضرت مولانا.

دیروز استاد آوازم(استاد مجید جهاندار)یه چیزی گفت که شاید برای شما هم جالب باشه:

ایشان در سخنان خود فرمودند:شاید بشه گفت مولانا عارف ترین و بزرگترین شاعر در دنیا بوده و هست،هنوز هم هیج شخصی پیدا نشده که بتونه یه بیت شعر بگه که بتونه با یک بیت از اشعار مولانا برابری کنه،اینکه گفته شده مولانا عارف ترین شاعر در دنیای عرفانه قابل اثباته.

1حافظ پس از مرگ پسرش یک غزل گفت:

بلبلي خون دلي خورد و گلي حاصل كرد   باد غيرت به صدش خار پريشان دل كرد

طوطيي را به خيال شكري دل خوش بود    ناگهش سيل فنا نقش امل باطل كرد

قره العين من آن ميوه دل يادش باد          كه چه آسان بشد و كار مرا مشكل كرد

ساروان بار من افتاد خدا را مددي             كه اميد كرمم همره اين محمل كرد

روي خاكي و نم چشم مرا خوار مدار        چرخ فيروزه طربخانه ازين كهگل كرد

آه و فرياد كه از چشم حسود مه چرخ       در لحد ماه كمان ابروي من منزل كرد

نزدي شاه رخ و فوت شد امكان حافظ       چه كنم بازي ايام مرا غافل كرد

و پس از حافظ سعدی در مورد مرگ فرزند یک2بیتی سرود اما.....

حضرت مولانا پس از مرگ فرزندش هیچ غزل یا 2 بیتی نگفت،واین نشان میدهد که مولانا انسان دلسوزی نبوده،بلکه دل رحم بوده،دلسوزی در علم عرفان به معنای خودخواهی میباشد و این کار مولانا نشان میدهد که مولانا آنقدر در علم عرفان محو شده بوده که مرگ فرزندش برایش هیچ دردی به وجود نیاورده است!!!
عرفان حقیقی یعنی این......

فیض روح القُدُس ار باز مدد فرماید*** دگران هم بکنند انچه مسیحا میکرد


عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل
علت عاشق ز علتها جداست
عشق اضطرلاب اسرار خداست
عاشقی گر زین سر و گر زان سر است
عاقبت ما را بدان سر رهبر است
چون قلم اندر نوشتن می شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
چون سخن در وصف این حالت رسید
هم قلم بشکست و هم کاغذ درید
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
آفتاب آمد دلیل آفتاب
گر دلیلت باید از وی رو متاب
__________________

فیض روح القُدُس ار باز مدد فرماید
دگران هم بکنند انچه مسیحا میکرد

باید که جمله جان شویم ***تا لایق جانان شویم

هر گاه تفعلی به ابیات مثنوی یا دیوان کبیر او بزنی، چنان شعفی در جان انسان میافکند

که انگار نه انگار این ابیات از پس سالها به ما رسیده است. خود مولانا به این امر واقف بود و در جایی گفته:


هین بگو که ناطقه جو میکند//تا به قرنی بعد ما آبی رسد

قرآن كريم يگانه كتابيست كه يافت معني ومفهوم آن پايان ناپذير است ودرهر دوره و زماني شارحان ،مفسران ،مطابق فهم وصلاحيت خويش ،شرح وتفسير برآن نوشته اند. اما ازکتاب های ساخته بشر فقط مثنوی است که حدود 800 سال است شرح وتفسیرمی گردد. مولانا در دیباچه مثنوی آنرا اصول اصول اصول دين مي خواند .«هذا کتاب المثنوی المعنوی وهو اصول اصول اصول الدین ، فی کشف اسرار الوصول والیقین». عبدالرحمن جامي، عالِم بزرگ وخاتم الشعرا، مثنوي را قرآن فارسي خوانده است:

من چه گويم وصف آن عالي جناب//نيست پيغمبر ولي دارد كتاب
مثنــــوي معنـــــــــوي مــــــولوي//هست قـرآن درزبان پهــلوي

مثنوی مولانا بدون شک ارجمند ترين كتاب شعری وعرفانی است که امروز در اختیار ماست. مثنوي گنج ذخائريست كه پايان ندارد.

بخشی از وصيتنامه مولوی


بخشی از وصيتنامه مولوی که حاوي آخرين کلمات و پرمعناترين آنهاست، در ذیل آمده، اميد که با تأمل در آن ها بتوان درسهاي بيشتري از آن بزرگ آموخت:

« اوصيکم بتقوي الله في السر و العلانيه و بقله الطعام و قله المنام و قله الکلام و هجران المعاصي و الاثام و مواظبه الصيام و دوام القيام و ترک الشهوات علي الدوام و احتمال الحقاء من جميع الانام و ترک مجالسه الشفهاء و العوام و مصاحبه الصالحين و الکرام و ان خيرالناس من ينفع الناس و خير الکلام ما قل و دَل و الحمد لله وحده »
نفحات الانس/ ۴۶۵

شما را وصيت مي کنم به ترس از خدا در نهان و عيان و اندک خوردن و اندک خفتن و اندک گفتن و کناره گرفتن از جرم و جريت ها و مواظبت بر روزه و نماز برپا داشتن و فرو نهادن هواهاي شيطاني و خواهش هاي نفساني و شکيبايي بر درشتي مردمان و دوري گزيدن از همنشيني با احمقان و نابخردان و سنگدلان و پرداختن به همنشيني با نيکان و بزرگواران. همانا بهترين مردم کسي است که براي مردم مفيد باشد و بهترين گفتار کوتاه و گزيده است و ستايش از آن خداوند يگانه است.

روز بزرگداشت مولوی

8 مهر روز بزرگداشت مولوی



ادامه نوشته

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هشیار نمی‌بینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

ادامه نوشته

بهترین اشعار برای تو که نیستی

شد ز غمت خانه سودا دلم

                             در طلبت رفت به هر جا دلم

در طلب زهره رخ ماه رو

                             می نگرد جانب بالا دلم

ادامه نوشته

دانلود تار نوازی بسیار زیبا از صهبا

برای دانلود به ادامه مطلب مراجعه کنید:

ادامه نوشته